شمس الدين حافظ
470
سفينه حافظ ( فارسى )
گوشوار در و لعل ار چه گران دارد گوش * دور خوبى گذرانست نصيحت بشنو چشم بد دور ز خال تو كه در عرصهء حسن * بيدقى « 1 » راند كه برد از مه و خورشيد گرو هر كه در مزرع دل تخم وفا سبز نكرد * زردروئى كشد از حاصل خود گاه درو اندرين دايره مىباش چو دف حلقه به گوش * ور قفائى « 2 » خورى از دايرهء خويش مرو آتش زرق و ريا خرمن دين خواهد سوخت * حافظ اين خرقهء پشمينه بينداز و برو
--> ( 1 ) بيدق مهره شطرنج است كه به « پياده » موسوم است و نيز در اسب دوانى به اسبهاى شركتكننده در اسب دوانى بيدق گويند ، غرض اينست كه ، اگر خال تو با مه و خورشيد مقايسه گردد خال تو در زيبائى برنده است ( 2 ) - پس گردنى - آزار و اذيت